21 February 2009

شب نهصد و پنجاهم: مادموازل خاله

شب نهصد و پنجاه ويکم: آئينه ی تاکسی

شب نهصد و پنجاه و دوم: ايمان

شب نهصد و پنجاه و سوم: آقای هفت رنگ

شب نهصد و پنجاه و چهارم: آقای هفت رنگ

شب نهصد و پنجاه و پنجم: دختری فرياد می کشد

شب نهصد و پنجاه و ششم: زمين تلخ

شب نهصد و پنجاه و هفتم: طلای سفيد

شب نهصد و پنجاه و هشتم: کليد

شب نهصد و پنجاه و نهم: بيوه های خندان

شب و نهصد و شصتم: اشکها و لبخند ها

آهنگش هم اين بود:

19 February 2009

شب نهصد و شصت و يکم: رقاصه

رقاصه يا رقاصه ی شهر را در سينما پارامونت شيراز ديدم. روبه رويش پمپ بنزين بود و بغل دستش خوابگاه پارامونت. آنطرفتر در خيابان لطفعلی خان سلمانی هميشگی ما در شةطراز بود که تقريبا رو به روی آن کوچه ای بود که به دبيرستان مختلط دانشگاه پهلوی می رسيد.

ادامه دارد...

15 February 2009

شب نهصد و شصت و دوم: چشمه

نمی دانم اصلا چشمه را هيچوقت در سينما ها نشان دادند يا نه. فيلم را در جشن هنر ديدم. همراه مهمانان محترم که عمدتا هنرمندانی بودند که از تهران يا کشورهای خارجی آمده بودند و عده ی زيادی از همدوره هايم در دانشگاه پهلوی: گلهای سرسبد ايران در زمينه استعداد و هوش و دانايی. هر جا هستند خدا نگهدارشان باد.

فيلم را توی سينمای آريانا ديديم که متعلق به آقای شاهرخ گلستان بود که موتورسيکلت بی ام و داشت و پشت موهايش را بلند کرده بود و فيلمبردار درجه يکی بود که هيچ فيلمساز ديگری را داخل آدم حساب نمی کرد و اگر يک موقع يک کلمه جواب حرف آدم را می داد، آدم بايد مفتخر می شد و برای ديگران تعريف می کرد.

بامدادی درخشان در اوايل شهريور شيراز که هوا بوی انگور داشت - هنوز دارد؟ - و در نسيم عطر چيزی بود که اگر نمی شناختی، خيال می کردی عشق است. آفتاب، گرم و ملايم بود. طوری که می توانستی توی چشمهايش نگاه کنی.

با آنکه بليت داشتم و يکی دو بليت اضافه هم طبق معمول برای دوستان ناگهانی ته جيبم قايم کرده بودم، دست کم يک ساعت پيش از سئانس اول که استثنائا حدود هشت صبح بود، دم در سينما حاضر بودم. جمعيت موج می زد و دوستان هميشگی و دوستان ناگهانی پيش از من آمده بودند. همه از آفتاب بامدادی مست.

سالن که تقريبا به شکل دايره بود، حسابی خنک بود. روی پوست بازوی آدم سوزن سوزن می شد. همه جوان و سالم و خوشبو بوديم.

فيلم که شروع شد، ده دقيقه ای همه با احترامی فراوان، از آنگونه که در معابد حس می کنی، ساکت نشستيم و به پرده چشم دوختيم. بعد کم کم ضرباهنگ کند گفتار ها و حرکات بعضس جوانها را کسل کرد. طوری که ديگر نه می توانستند بلند شوند و بروند بيرون و متهم به نفهميدن شوند و نه می خواستند بنشينند و تحمل کنند و ببينند آخرش چه می شود.

غوغايی شد. روی کتاب و کلاسور و مجله و هرچه دم دست بود دستجمعی ضرب می گرفتند و اشعار عاميانه ی شادی آور می خوانند.

من از فيلم واقعا خوشم آمده بود و می خواستم آن را دنبال کنم اما کسی به من و آن چند فرنگی کنجکاو محل نمی گذاشت. جماعت توی حال خودشان بودند و البته بعضی ابيات و اشعارشان هم جالب بود و مثلا شعر نوی يکی از شاعران کم و بيش معروف آن دوره را با آهنگی که فی البداهه يا در واقع بالبديهه ساخته بودند مثل نغمات روحوضی می خواندند و ترجيع بندشان هم اين بود که "فصل سنگين خطرناکی است!"

خيلی دلم می خواست فيلم را بعدا در جلسه ی خلوت تری ببينم. اما هنوز که چهل سالی از آن دوران گذشته اين فرصت فراهم نشده است. بنا بر اين از آن فيلم تنها يک قبرستان، يک آرمان که کلاه آذری به سر دارد، چند تن ديگر مثل آقای مشايخی و پورحسينی که در ميان آن سمفونی روحوضی مدرن کلمات نا بجا بر زبان می آورند و يک مهتاج نجومی به يادم مانده.

مهتاج را سی سالی بعد از آن، سر صحنه ی توليد يک سريال، ديدم.

از آن چهره های هنرمندی است که هيچوفت از ياد آدم نمی رود.

26 July 2008

شب نهصد و شصت و سوم: ضربت

حالا ديگر همه ساموئل خاچيکيان را می شناختند. بيک ايمانوردی را اما می شود قسم خورد که بيشتری ها با اين فيلم به خاطر سپردند. با آن ساييدن رديف دندانها به هم و آن صحنه ی کوبيدن چاقو در فاصله ی انگشتان. آن لهجه ی موسوم به پيتر فالکی را هنوز بهش نداده بودند. اصلا شک دارم که کارآگاه کلمبو در آن تاريخ خلق شده بود يا نه. به قول سريال ابن سينا: "به چه کار بوده است آن عزيز قبل از حدوث جهان؟" باری، بگذريم.

با اين فيلم، کلاس سينمای فارسی بالاتر رفته بود و آن را در گروه سينما سعدی نشان دادند هر چند که بقيه ی سالنها کم و بيش همان قبلی های آشنا بودند. دم سينما سعدی مشحون از بوی آجيل و کوکو سبزی بود و از طرف ما که می رفتی اول بايد سينما حافظ و بساط کتاب کيلويی روبروی آن را که غالبا آثار موريس مترلينگ و ديل کارنگی بود، رد می کردی.

در سالن نفس از کسی در نمی آمد و همه منتظر صحنه ی بيرون زدن دست جنازه از خاک باغچه بودند که از ديگران شنيده بودند. ما هم شنيده بوديم. بيشتر فيلم در تاريکی می گذشت و دست سفيد که از خاک سياه در آمد قلب آدم می خواست بيفتد جلوی پايش.

بعد از آن صحنه، ديگر لطفی نداشت. کم کم صدای حرف و سوت وشيشکی به صداهای فيلم اضافه شد و از سينما که درآمديم، باران گرفته بود و آدم دلش می خواست همراه با صدای رعد، باقی صداهای محبوب و مالوف ساموئل خاچيکيان را هم بشنود: صدای گربه، صدای به هم خوردن پنجره در توفان، صدای جيرجير پياپی در و صدای چکه کردن يک شير آب که هنوز گاهی در خوابهايم، با همين گوش کرم می شنوم.

10 July 2006

شب نهصد و شصت و چهارم: فرار از تله

فرار از تله را در سينمای پارامونت ديدم. در سينمای پارامونت شيراز. در چهارراه پارامونت که قبلا اسمش احتمالا چهارراه مشيرفاطمی بود. (حالا اگر بعدا معلوم شد چهارراه مشير فاطمی يک چهارراه بالاتر يا پائينتر است؛ خودتان را نکشيد. خُب باشد. )

اوج موج نو بود. اصلا يک دورانی بود. يک چيزی بود. دانشجو بوديم و در شيراز سلطنت می کرديم. به قول روزنامه ها [...] يک همچو وضعی بود. خلاصه. کاری نداريم.

چه بچه هايی بودند. مثل دسته ی گل. حالا آدم می ترسد اسم شان را بياورد مبادا خيال کنند آدم می خواهد خودش را به کسی بچسباند. ميان شان بعدها - فقط پنج شش سال بعد - همه جور آدمی پيدا شد.

سينمای پارامونت شيراز بالکنش صفا داشت. عين خارج بود. همچين يک شيبی داشت. خيلی خاطره دارد. بماند.

لطف فرار از تله به داوود رشيدی اش است. بهروز وثوقی را ديگر همه می شناختند. و به موسيقی اش. و به صحته ی کولی ها در دوگنبدان يا مسجد سليمان يا حالا هر جا.

و البته فضايش که شوشتر بود يا هفتکل يا يک همچو جايی. و البته تر فيلمبرداری سياه و سفيدش که حتی امروز خوب که چه عرض کنم، غوغاست. وتلخی اش که تلخی نمونه وار موج نو است. و موقع شناسی جلال مقدم که هر صحنه را چطور عمل بياورد.

فرار از تله بيش از هز چيز مرا ياد تابستان شيراز می اندازد. و بقول استاد، تو چه می دانی که تابستان شيراز چيست. با آن گرمای مطبوعی که خرما و مغز را درست همان قدر که لازم است می پزد. قل قلی و جوشی و خنکای تهويه مطبوع تازه به بازار آمده ی ساراول و آگهی پوگن پُل ساخته ی يکی از بزرگان اهل تميز. و شربت شاطره که علاج همه ی حرارتهاست.، درست کنار کتابفروشی معرفت نماينده ی محترم مطبوعات پايتخت سر کوچه ی سينمای تازه تاسيس ليدو.
ادامه...