13 September 2005

شب نهصد و نود و پنجم: الماس 33

سينمای نپتون را وقتی در آن نقطه از خيابان تهران نو در محله ی اماميه ی سابق می ساختند، حواس شان فقط به جمعيت انبوه تهران نو و نظام آباد و چهارده متری حسينی نبود. احتمالا بيشتر به جوانهايی فکر می کردند که از آموزشگاه نيروی هوايی سابق مرخص می شدند يا در می رفتند.

فکر می کنم غروب يک روز پائيزی بود که از کنار مدرسه ی دکتر صورتگر گذشتم، مدرسه ی شيخ بهائی را رد کردم، خيابان اميرشرفی را که آن موقع باغهای بزرگ پر درخت و "جوب" های باريک پرآب داشت تا ته رفتم و افتادم توی تهران نو. ديگر يادم نمی آيد که آيا سه راه کهن را هم بايد رد می کردم يا نه، که رسيدم به سينمای نپتون که فيلم الماس 33 را نشان می داد.

گمانم يک غروب سرد و پر از خاک پائيزی بود. سينما بوی نويی می داد. تمام در و ديوارش پارچه ی مخمل سرمه ای و عنابی داشت. چه طور بگويم؟ سينما يک خرده بفهمی نفهمی از سر اهالی محترم محل زيادی بود!

نمی دانم چرا داريوش مهرجويی و هواخواهانش هميشه از الماس 33 جوری حرف می زنند که انگار وجود ندارد يا فيلمی است که مايه ی سرشکستگی است. در حالی که اصلا اينطور نيست.

الماس 33 از همه ی فيلمهای زمان خودش يک هوا "سر" است. معلوم است که که کار آدمهايی است که کارشان را بلد بودند. حالا شايد يک خرده ناشی يا ناهماهنگ هم بودند. صحنه های تير اندازی و تعقيب بالای پشت بام مسجد شاه و يک جايی که گمانم کاشان بود و بين قاليها و لنگهايی که برای خشک شدن پهن کرده بودند تيراندازی می شد؛ اصلا هم بد نبود.

تقی ظهوری داشت، برادران تقدسی داشت، آرتيست نسبتا خارجی هم داشت. تنها اشکالش در هنرپيشه ی نقش اولش بود که چهره اش آنقدرها که بايد سمپاتيک نبود و نسبت به هنرپيشه های روز، درجه اول به حساب نمی آمد. اما خب. حالا مگر بقيه ی جوان اولها همه آلن دلون بودند؟

رويهمرفته می شد گفت که فيلم، از نظر هنری، ما دانش آموزان کلاس شش و هفت را کاملا راضی می کرد! تازه مايه ی غرور و افتخارمان هم بود. بالاخره ما هم صاحب يک جيمز باند وطنی آنهم سه ساعته شده بوديم.

يک صحنه ی فيلم را که روی سن تئاتر اتفاق می افتد هنوز خوب به خاطر دارم که جواد تقدسی دارد برای معشوقه دکلمه می کند که برف می بارد و در همين حال کيسه پنبه تير می خورد و همين طور از کهنه لحاف پنبه می ريزد و آن بيچاره هم هی با آن صدای بمش می گويد: برف می بارد، برف می بارد، برف...

صحنه ی زير زمين توی بيابان که الان مرا ياد محوطه ی اهرام مصر می اندازد هم بد نبود.

خلاصه، کاری نداريم. اتفاقا حالا که آقای مهرجويی از هرلحاظ کارگردان قابل و کاملی است بايد رضايت بدهد اين فيلم را اگر هست - که لابد هست - برای اهل تحقيق و حتی برای اهل تفنن نمايش بدهند. فوقش می شود يک خرده صحنه های نانسی کواک يا نانسی کوانش را - حافظه که نيست - کم کرد تا زمان نمايش هم معقولتر بشود.

به هر حال بايد با امکانات موجود ساخت ديگر. مثل ما که عکس الماس 33 را دم دست نداشتيم، حوصله ی گشتن توی کوچه پسکوچه های اين کامپيوتر را هم نداشتيم، اين عکس را گذاشتيم. آسمان که به زمين نمی آيد. تازه بهتر هم هست.